X
تبلیغات
دیجی چارتر
رایتل
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم :: شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
سه‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1387
می یام !

سلام به دوستای نازم .  

عزیزای دلم از ابراز محبتتون بی نهایت سپاسگذارم .  

من بنا به دلایل خاصی که برام پیش اومده نتونستم مدتی بیام پیشتون .  

من باز می کردم با دستانی پر برای شما بهترین ها .  

دوستون دارم .  

شمایل خان

شنبه 27 مهر‌ماه سال 1387
رسم روزگار

اسمال آقا ... اسمال آقا ... بلن شو جون ننت !! اسمال آق .. ای بابا !! پرستار ... پرستار ...

بله اسمال آقا ریق رحمتو سر کشید . از بخت بد ما ، حالا باس امشبه رو که ما پیششیم این طوری بشه . این اسمال آقا بنده خدا قصاب محلمون بود . مایه تیله هم زیاد داشت . بچه هاش همه فرنگن و زنشم چند مدت پیش مُرد . بی کس و کار بود . کسی از فامیلاش تحویلش نمی گرفتن . خودمم یه چند سری باهاش دعوام شده بود . از بس چشش دنبال زنای مردم بود نا مرد . البته گوشش به خاکه ولی خیلی بی ناموس بود . وقتی تو بیمارستون بستری شد کسیو نداش که پیشش بمونه ، بچه های محل نوبتی می رفتن پیشش . این بیمارستونه هم پرستاراش از ملکه اینگیلیس هم پر افاده ترن . دست به سیاه و سیفید نمی زنن .

خیر سرمون نیم ساعت ! رفتیم ته سالون دست به آب ، تا برگشتیم انگاری صد ساله که مرده . قلبشو یه چند باری عمل کرده بودند حدود 200 تائی وزنش بود . بچه ها می گفتن از بس گوشتا رو خام خام می نداخ بالا فشار و چربی خونش زیاد بود . فوری پریدم تو بخش یه زنگ زدم به بهروز تا بچه ها و کاسبای محلو فامیلاشو خبر کنه گوشی دستم بود که دیدم یکی می زنه پشتم که ، کودوم اتاقه !!! بابا بی خیال ؟؟! ساعت ده شبی اینا از کجا ریختن تو . جل الخالق . مث مور و ملخ ریختن تو بخش . منم خودمو سریع رسوندم تو اتاق . حالا هی یکی یکی خودشونو می ندازن رو شیکمش فریاد می زنن اسمال آقاااااااااااااااا . بابا آقا ابراهیم خاموشیه مریضا خوابن یواش تر . مگه به گوششون می رف . اون می رف کنار یکی دیگه شیرجه می زد روش . نمی گن این چفت و بس نداره ممکنه به همه چی تِر بزنه بره . پرستاره هم که کپ کرده بود مونده بود چه جوری اینا رو بندازه بیرون . رف از نگهبانی یه چند تا غول چماغ آورد همه رو انداختن بیرون . خلاصه سرتونو درد نیارم . فردا همگی رفتیم بِهِش زهرا . تموم ایل و توارش از همه جای جهان اومده بودن واسه مرده خوری . بچه هاشم اومده بودن البته دوتاشون که نزدیک بودن . بقیه شونم احتمالا تا مراسم سوم خودشونو می رسونن . همچین با عینک دودی و قر و فر . دستکش به دستو . آره اینا . هر کی نمی دونس فک می کرد که اسمال آقا نخست وزیری ، چیزی بوده . کم مونده بود مجاب شیم زنگ بزنیم رئیس جمهوری ! یه توک پا بیاد اونجا که شمارشو نداشتیم ! من البته صبح زود با بچه ها رفتیم تو غسال خونه . با یکی از مدیرای اونجا دوست بودم اجازه داد که بریم از نزدیک ببینیم . نمی دونین چه وضعیتی بود . مرده ها رو نوبتی می شستنو می ریختن روی یه نوار غلتان می برد یه سالون دیگه و اونجا کفن می کردن . بوی کافور هم که تا بیخ گلومو می سوزوند . اسمال آقا اینقدر شیکمش بزرگ بود . که 4 متری پارچه برد فقط واسه دور کمرش ! اونجا یه چند تا تابوت بود ولی مگه اندازش بود !! بالاخره گشتیم یکی پیدا کردیم که به سختی چپوندیم توش . از شانس ما فلزیشو پیدا نکردیم و مجبور شدیم تو همون چوبیه جاش بدیم . خدا رحم کرد وگرنه باید روکولمون سوارش می کردیم . همگی چسبیدیم بهش که بلندش کنیم . حالا مگه بلند می شد معلوم نبود مرتیکه مرده شوره آبارو ریخته بود  روش یا کرده بود تو حلقش . با هزار سلام و صلوات بلندش کردیم . به هر حال یه دو ساعتی کشید تا آوردیمش بیرون . ملتم تا تابوتو دیدن مث وحشیا ریختن سرش . آقا یواش ... آقا مواظب باش .... بابا جون تکونش زیاد ندین ... آروم تر این میخاش در می ره ها ....حالا مگه کسی صداتو تو اون شولوغی می شنید !! به عزتو شرف لااله الا الله بلن بگو ..... ( من همیشه از شنیدن این جمله تموم موهای بدنم سیخ می شه . هیچ وقت هم نتونستم علتشو پیدا کنم ) ذکر گویان بردنش طرف آمبولانس که ببره سر همون قطعه مربوطه . بچه ها تو کف مونده بودن که این جمعیت از کجا یهو سر و کلشون پیدا شده بود . البته جسته گریخته هم شنیدم که بنده خدا کمک هم به این و اون می کرده . راست و دوروغش گردن خودشون . ماشاالله زنای محله هم اومده بودن . مرجان خانومم تشریف آورده بودن . با اون آرایش غلیظش . هر کی نمی دونس فک می کرد آدرس تالار عروسی رو گم کرده !! با اون کیف زردش . مث دخترای 14 ساله خودشو درست کرده بود . وه وه وه . نمی دونید چه اشکی هم می ریخ . شوهر نکبتش نیومده بود خودش یه کاره پا شده بود اومده بود . البته مرجان خانوم یه جورائی با این اسمال آقا رو هم ریخته بودن . آمار اینو دیگه خودم دارم . خودمو تو اون جمعیت رسوندم به مرجانه . تسلیت می گم مرجان خانوم !! طرف از دیدن من جا خورد ولی به روی خودش نیاورد !! اوا آقا .... شما هم اینجائین ؟؟!!  خانوم خوبن ؟؟ کوچولو بزرگ شده ؟؟ حالا منم موقع جواب دادن هی از چپ و چار طرف بهم تنه می زدن . تو این رد و بدل کردن احساسات بودیم که یهو بهروز مث جن اومد با حالتی شتاب زده و گفت گاومون زائید !!؟؟ تابوت شیکس !! نمی دونم اون موقع باید از خنده می مردم یا دنبال چکش و میخ باشم ؟؟ رفتیم نزدیک و دیدیم که اسمال آقا رو یه تخته افتاده و بقیه چوبا هم دوروبرش ریخته . همه هم یه جوری به ما نیگا می کنن انگار عزرائیل دیدن تو دلم گفتم به من چه . مرده شما بچه غوله تقصیر من چیه !!‌؟ ( آخه یکی بیاد به من بگه بیکاری خودتو نخود هر آشی می کنی ؟؟‌به تو چه خودتو انداختی وسط ؟ طرف خودش برادر داره پسر داره . آخرش این حس بشر دوستانه من کار میده دستم ) خلاصه تصمیم گرفتیم رو همون تخته چوبه ببریمش تو مقبره خونوادگیشون . یارو قبر کنه همچین قبر کنده بود اندازه یه بچه فیل . بهش گفته بودن جادار بکنه . راس دو نفر !!‌ اونم نامردی نکرده بود و همچین دل واز کنده بود . به زور با اون حجم جمعیت خودمونو چپوندیم تو . زنونه مردونه غاطی شده بود . دختراش همچین با ناز گریه می کردن و بینیهاشونو می گرفتن مث این که اومده بودن شاعر معاصر خاک کنن !! نه جیغی نه فریادی . فکر کنم اگه جیغ می زدن یا گریه می کردن احتمالا این سرخاباشون رنگ تو رنگ می شد و خوبیت نداشت سر قبر مرده . پسراشم همین طور با کراوات و همچین سنگین فقط بلت بودن شونه هاشونو بلرزونن که مردم فک کنن دارن گریه می کنن . من خودم ختم این جنگولک بازیام می دونم امشب بساط سور و سات بر قراره و مراسم تقسیم ارث برگزار می شه . اینا ادمائی نیستن که به خاطر پدرشون اشک بریزن . منتظر بودن که اسمال آقا سرشو بذاره زمین و شروع کنن به مال خوری . سرتونو درد نیارم . یه آخوندی هم که لاغر مردنی بود اومد و رفت تو قبر و یه چیزائی براش خوندو اومد بیرون و سنگ لحدو چیدنو و خاک ریختن روشو و الفاتحه مع الصلوات ! 

 ظهر هم ملت خونه اسمال آقا کباب برگ و کوبیده دعوت بودن . نمی دونین چه کبابی بود . من که شیکمی از عزا در آوردم . عمرا خودش تا حالا همچین کبابی خورده باشه . ای نور به قبرت بباره اسمال آقا . مرجانه رو از دور می پایدمش . طفلکی هنوز چشاش قرمز بود !

سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1387
ثواب یا کباب ؟

رفته بودم بیمارستان .... که جواب آزمایش امیدو بگیرم رفتم تو سالن طبقه هم کف که دیدم یه پیرزنه نزدیک پله ها رو زیمین نشسته ....

-          مادر جون اینجا واس چی نشسی کمک نمی خوای ؟  

-          چی ؟!!

-          می گم کمکی چیزی نمی خوای ؟  

-     چرا ننه خدا عمرت بده عزتتو زیاد کنه بیا بی زحمت کمکم کن منو برسون طبقه چارم برم پیش این دکتره استخون ( منظورش ارتوپدی بود )  

-          ننه جون مگه کسی باهات نیس ؟؟؟

-          چِش که داری می بینی کسی دنبالم نیس .

-          خب حالا چرا می زنی سوال کردم ( البته تو دلم گفتم ) خب ننه بده من دستتو .

-     چی ؟؟!! دستمو . بچه جون اگه می خواستم دستمو بدم به تو که این نرده ها رو واسه چی گذاشتن ؟ !! هان ؟ خودم می تونستم دستمو می گرفتم به این نرده ها  

-          ( ای خدا عجب گاگولیه این ) خب حالا می گی چیکار کنم ؟؟!

-          دولا شو ...............

-          چی ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

-          دولا شو بجم رو کولت  

-          یعنی می فرمائید بنده کولتون کنم ؟؟؟؟

-          نه پس می خوای من کولت کنم ؟؟!! چه جوونائی پیدا می شن تو این زمونه . برو قربونت سربه سر من نذار . برو  

-          خب باشه جوش نیار . بیا بالا  

همچین پرید بالا که انگار اسب زین کرده داره می ره گردش . مادر گفتی کودوم طبقه ؟ ششم ننه . تو گفتی چارم . گفتم چارم ! مطمئنی مادر ؟ آره بابا گفتی چارم . باشه خب برو همون چارم . حالا من انداختمش پشتمو دارم دونه دونه پله ها رو می رم بالا . خدا لعنت کنه رئیس این بیمارستون خراب شده رو . نمی کنن این آسانسوراشو لااقل درس کنن . خاک بر سرا فقط بلدن مردمو سر کیسه کنن . شیطونه می گه اسم این بیمارستونه رو بنویسم اینجا . ( این وزیر بهداشته که می یاد وب لاگمو بخونه اسمرو ببینه حالشونو اساسی بگیره جون عمش!! ) حالا من این پیرزنه رو انداختم بالا ، تو حین بالا رفتن احمد آقا از راه رسیده ، نمی دونم بهروز منو دیده ، کم مونده بود جدمم از تو گور پاشه بیاد باهام چاق سلامتی کنه . تو تموم عمرم تو یه روز نشده کل فامیلو آشنا رو یه جا ببینم ، اونم اینجا ! حالا کم مونده کل فامیل آمار منو داشته باشن . می گن آره فلانی رو دیدیم یه زنه رو داش رو کولش می برد حالا نمی گه که بابا طرف 150 سالش بوده ها . حالا این وسط این پیرزنه هی با این سلام تارف می کنه . پر رو می گه مادر تو کیفم ببین این موبایل منه که زنگ می زنه . گفتم بهش نه ننه جون . نیس . می گه حالا ببین شاید دخترم برام اس ام اس داده . گفتم بله ؟؟؟؟ ..... خدائیش انگار سوار فیل شده و داره تو جنگلای بمبئی قدم می زنه . همچین موز پوس می کند کم مونده بود که همون بالا سیگارشم بکشه . بیسکوئیت کوف می کرد تموم خورده هاشو می ریخ پشت گردنم . خدائیش از اون پیرزنای قالتاق بود . البته خب منم برا رضای خدا این کارو کردم . بعد از کلی هن هن و پله نوردی تازه رسیده بودم طبقه دوم . اصلن بهش نمی اومد اینقد سنگین باشه . فکر کنم یه 80 تائی وزنش بود . بهش گفتم . مادر جون تو بچه ای عروسی کسی نداری که بیاد دنبالت این طور اینجا ویلوون نمونی . گفت اوا ننه مگه بیکارن بیان خودشونو معطل کنن !!؟؟ ( قابل توجه بنده ) اون دخترم که بهم اسم ام اس داد رفته کلاس گیتار البته 40 سالشه ولی شوور نکرده ، هی بهش گفتم مادر اینقد سخت گیر نباش . هر کی میاد که می بینی دستش به دهنش می رسه بله رو بگو و برو سر خونه زندگیت . گوش نکرد که نکرد حالا هی چپ و راست یا می ره کلاس موسیقی یا می ره آره بریک ( منظورش آیروبیک بود ) . یه عروسم دارم که الای جز جیگر بگیره ، پا از رو مار ور نمی داره . بیچاره پسرم . پیر زندگی شد . ( حالا داره همچین با یه حالتی باهام حرف می زنه که فک کرده اومدیم درکه . همچین آب دهنشو قورت می داد که انگار منو با زن همسایه شون اشتباه گرفته ) پس با این حال کسیو نداشتی بیاد . آره مادر . همه کسم خداس . بله !!! این که درسته . خب اینم طبقه چارم . بیا ...بیا اینجا بیشین ببینم نوبتت رسیده . دفترچتو بده ببینم .

اونو به آرومی گذاشتمش رو یکی از نیمکتای سالن . پرسون پرسون دکترشو پیدا کردم . یه طبقه اشتباهی اومده بودیم بالا . باید یه طیقه می رفتیم پائین . حالا بهش می گم که مادر جون بپر بالا . دکتره طبقه پائینه . بهم می گه ببینم پسر جون . تو عزبی . گفتم چی ؟؟؟!!! می گم تو ازدواج کردی ؟؟؟ بهش می گم بله یه پسر یک ساله هم دارم .. با حالت شیطنت آمیزی می گه یه وخ به زنت نگی یه خانومو بلند کردما . این زنا ذاتا حسودن . یه خنده ای بهش کردمو گفتم بچه ای مگه ؟؟؟!!! یه چی می گیا !! عمرا بهش بگم !! ( خرس گنده فک می کنه دختر چارده سالس  ) سر پائینیه خیلی مشکل تر بود . مث این که وزنش دو برابر شده بود . یکی از کیفاشو انداخته بود رو دوش من . ناخودآگاه یاد خر کرایه ای های امام زاده داوود افتادم !! . من که پاک آبروم رف . نه این که اونو سوار کرده بودما . نه . واسه این که همون بالا یا غر غر می کرد از بخت بد زمونه یا با زنای همسایه شون که آشنا در می اومدن احوال سراغ می کرد . تا یکیو می دید با پاهاش می زد به پهلوم می گفت ننه صب کن این آشناس . حالا منم اون پائین هی عرق بریز و اونم هی حال عروس همسایه شونو بپرسه . ( آخه به تو چه تو این گیری ویری ) انگار نه انگار که بابا یکی هم این پائینه . با هزار دعا و ثنا رسیدیم اتاق دکتر و به قول این پیر زنه دکتر استخون . نشوندمش کناریو رفتم سراغ خانوم منشیه بهش گفتم : ببخشید خانوم این مادرمه . کی نوبتش می شه ؟؟؟ یه نیگا به لیستش کرد و گفت فامیلیش ؟؟؟ منم با یه مکث طولانی گفتم .... اجازه بدید . رفتم پیشش و فامیلیشو ازش پرسیدم و جَلد برگشتم . خوب که تو اون لیسته رو نیگا کرد بهم گفت که ایشون برا فردا عصر نوبت دارن . شما باید فردا بیاین . ساعت 7 . نیم ساعت زودتر اینجا باشین . منو می گی ، مث اینکه یه پارچ آب یخ ریختن سرم . اصلا شوکه شدم . همچین از زور خستگی خودمو چسبونده بودم به میز منشیه . باورم نمی شد . سلانه سلانه رفتم پیش پیرزنه . بهش گفتم : مادر جون حواست کجاس ؟؟!! باید فردا بیای . نه امروز . گفت ای بابا این دختره ( دختر چهل سالشو می گف ) مث این که مسته . هوش و حواس نداره . خب بریم . ( همچین گفت خب بریم مث این که اومده بود اینجا سوک سوک کنه و بر گرده ) گفتم مادر ببخشید من یه استراحتی بکنم بعد ، پرید تو حرفمو  گفت : نه مادر . این اوتوبوسای شرکت واحد تا نیم ساعت دیگه بیشتر نیستن . دیر می رسم خونه ، آخه برا ناهار خواهرمو بچه هاشو و عروسمو دعوت کردم دخترمم تشنه و گشنه از کلاس می یاد کسی نیس یه لیوان آب بده دستش خلاصه دل واپسم می شن . ( الای بمیرن اون بچه هات . خبر مرگشون یه کودومشون نیومدن دنبالت . منم اگه یه هم چی کلفتی داشتم هیچ وقت شوور نمی کردم ) . نه بایس زود برگردم . یه کم نیگا نیگاش کردم . آخه چی بگم بهش . گور پدر کمر . باشه مادر . بپر بالا ....

   1       2       3       4       5       6    >>