X
تبلیغات
رایتل
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم :: شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
سه‌شنبه 10 مهر‌ماه سال 1386
مراسم پر فیض احیا

به رضا گفتم بیا تو یه نیم ساعت می شینیم و یه کم خل گری در میاریمو بعد می زنیم به چاک . گفت نه این جور جاها نمی شه . من که ترکیده بودم از خنده گفتم تو رو خدا تو یکی دیگه نمی خواد ادای این بچه مثبتا رو در بیاری . دوس داری بیا لااقل امشبه رو آدم شیم . اون که اصلا نه نماز میخونه نه روزه می گیره و پی قرتی بازی های خودشه به من توجهی نکرد و نخواست که اصلاح شه ! حالا ما هم از اون تیپ آدمائی هستیم که یه جورایی تو محل واسه خودمون کسی هستیم به خصوص اونم اینجا که حتما باس بریمو خودی نشون بدیم که اَنگ نا مسلمونی رو بهمون نچسبونن . همون طوری که فک می کردم بود ،‌ یه مُش بچه بسیجی دستمال به دست و مشتی هم حزب الهی و همون حاجاقایی که وصفشو تو استخر واستون گفته بودم . ما هم که می خواستیم خودی نشون بدیم با سلام و صلوات وارد مسجد شدیم . البته از بدو ورود بوی گند کلاغ مرده نه ببخشید بوی گند جورابای گند زده شامه حساس منو آزار داد که البته چون این جور جاها کاملا طبیعیه بعد از مدت کوتاهی فراموشم شد . صاف رفتیم پیش حاج آقا و کلی خالی بستیم و همین طور دست به سینه عقب عقب رفتیمو نشستیم ته صف . خلاصه اون ته صف از هر دری سخنی بود . از هسته بگیر تا کشف سیاره ای تازه در کشهکشان راه شیری . چایو که زدیم یهو این چراغا خاموش شد و مراسم اِحیا شروع شد . ما هم که تا حالا احیا مِحْیا نیومده بودیم اولش وحشت کردیم ولی بعد دیدیم نه بابا این جورام نیست که می گن . به محض برقراری خاموشی ،‌ صدای دینگ دونگ موبایلا که در حال دریافت و ارسال اسم ام اس های محترم بود به طور وفور به گوش می رسید البته ما چون زیاد با این جور جوها آشنائیتی نداشتیم همون دم در گوشیرو مُرْخص کردیم ! . آمار اس ام اس ها به طور رسمی چل تا از قسمت برادران و شس تا هم از قسمت خواهرا بود . ماشاالله هر کی اومده بود یه چارتایی زید همراه خودش آورده بود مسجد . بیچاره های تو کف مونده از هر فرصتی واسه بر قراری ارتباطات مسالمت آمیز استفاده می کنن . چیزی نگذشت که دیدیم به به آقایون بسیجی های محترم هم بی کار نیستنو واسه همدیگه دارن عکس های ناجور بلوتوث می کنن . هیچی دیگه اونجا شده بود صحنه ردو بدل کردن درد و دل های درونی . خدائیش جای رضا خالی بود . هر جا رو که نیگا می کردی می دیدی که روشنی صفحه موبایل افتاده رو صورتاشون و شده بودن عین این خیمه شب بازا . خدائیش دلم واسه این حاج آقاهه می سوخت که با چه نعره ای هم چین از ته دل داش این کتاب دعاهه رو می خوند . صداشم اونقدر دل نشین بود که ناخودآگاه آدمو یاد چمن و علف و خر و این جور چیزا می نداخ . یادم باشه موقع رفتن یه دمت گرم اساسی بهش بگم . تو این وادیا بودم که دیدم یارو بغلیم ورداشته یه قرآن پونصد منی رو گذاشته رو سرش . بهش گفتم عمو جون این چیه گذاشتی خب یه کوچیکتر شو بذار این طوری که گردنت به سلامتی از وسط نصف می شه یه چپ چپی رفت و گفت نمی دونی هر چی قرآن سنیگن تر باشه ثوابش بیشتره . من هم که تا تهش رفتم گفتم آره ها راس میگی جون عمت اصلا حواسم نبود واسّا برم برات یه چند تایی آجر بیارم بچین روش تا ثوابش بیشتر شه . ( البته خب من اینا رو تو دلم گفتم چون اگه به یارو گفته بودم همون جا در دم کلمو می کند می ذاش رو سینم ) تو همین ثواب کردنا بودیم که حواسم همین جوری رفت طرف خواهرا ، آخه همچین یواش اختلاط می کردن که فک کنم این همسایه های دیوار به دیوار مسجد که خدا صبرشونو زیاد کنه هم از این فیض اکمل بی بهره نبودن . خدا وکیلی این محدثه خانم که بعد فهمیدم که چه شخصیت بزرگواری هستن !! یه طوری داش طرز تهیه سالاد ماکارونی رو شرح می داد که من فک کردم الان دوربین شبکه چار روبروش رو چارپایس داره ازش مستند آشپزی می سازه . حالا بازم صد رحمت به این . یه کم دیگه خودمو کشوندم طرف پرده حایل که گوشم یه صداهای آشنائی رو شنید نگو این مرجانِ گیس بریده بود . ( آخرشم من فک کنم با این زنیکه محشور شم خیال همه رو راحت کنم ) کره خر چه با ناز و افاده هم حرف می زد حالا از همه مهم تر این بود که قیچیشو آورده بود اونجا داش الگوی دامن کلوش مدل مالزیایی رو واسه همسایه رو به روئیشون برش می داد . ( حالا من چه جوری فهمیدم طرف همسایه رو به روئیشونه ، بماند! ) خدائیش آدم می مونه فکری با این همه هم محله ئی های نمونه و بی نظیر . همچین داش با دقت و حوصله توضیح می داد این مراحل کارو که هر کی نمی دونس فک می کرد که این مرجانه مدیر داخلیه هاکوپیانه . سرتونو درد نیارم تو مسجد تاریک و بی چراغ از همه چیز سخن به میون می یومد غیر از اصل کاری . یه میتینگ درست و حسابی که لنگشو من هیچ جای این کره خاکی ندیده بودم . بعد از سه چار ساعت مناجاتو عبادات که امیدوارم خداوند حتما قبول کنه ایشالله !!! سرشار از غرور و بادی به غب غب که اره الان دیگه هر چی درو پنجره هس تو بهشت واسه ما وا کردن و حوری ها مَعْطَل نیشستن ما بریم اونجا . رفتیم که به این رضائه کافر نهیب بزنیم که چه کلاهی رفت سرش نیومد . اونا نزدیک خونه ما می شینن همین طوری سرو انداختیم پائین و رفتیم تو حیاطشون آخه خیلی با هم صمیمی هستیمو نون نمک زیاد به هم پرت کردیم . یهو چشم افتاد بهش که نشسته بود کف حیاط . گفتم رضا چرا بیرون نشستی ؟! با یه مکث طولانی سرشو برگردوندو نیگام کرد و گفت همین جوری !! که دیدم چشاش قرمزه . بهش گفتم چیزی شده ؟ گفت نه خوب می شم چیزی نیست . اونجا بود که دوزاریم افتاد . چقد من نفهم بودم که راجع به اون این طوری فک می کردم . خدایا ما روسیاتیم ما رو ببخش ...