X
تبلیغات
رایتل
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم :: شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1387
سفر به سرزمین های شمالی

( اگه یه چارچرخ داشتی این همه بدبختی من نمی کشیدم . این شغل دهن پر کنتم تو خونت منو کشته ، بیرونتم مردمو . فقط بلدی جولو فک و فامیل غمپز در کنی که من تو فلان کمپانی هستم . من اِلَم من بِلَم . تو سرت بخوره میلنگای اون ماشینایی که می سازین می دین دست مردم ،‌ تو نگفتی سواری می گیرم تا تهرون ؟ تو نگفتی نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره ؟ تو نگفتی یه کاری می کنم بهت خوش بگذره ؟ این طوری می خوای بهم خوش بگذره ؟! لااقل یه بسته پوشک بیشتر می گرفتی ، یه دستمال کیلینیکس تو برام نذاشتی از بس عرقای کوفتیتو باهاشون پاک کردی ... ) بله ... این بیانات گوهر باری بود که سرکار علیه همسر مکرم ایراد فرمودند . بنده هم لب از لب وا نکردم . چون لب وا کردن همان و از دریچه بالائی اوتوبوس شوت شدن نیز همان ! حالا هی من لب و لوچه ها مو جولو مسافرا می جویدمو می گفتم بس کن دیگه . بابا جون غلط کردم . حالا که طوری نشده . صلوات بفرس . به گوه خوردن افتادم که دیگه با اتوبوس برم مسافرت . از دماغم دراومد . بچه هم نمی دونم گرمش شده بود ؟ مورچه رفته بود تو لباسش !‌؟ مدام ونگ می زد . یارو رانندهه با اون ابروهای مشکی پر پشتشو سیبیلای کلفتش از تو اون آینه 4 متریش که می شد تموم سوراخ سمبه های اوتوبوسو دید زد ، ور اندازمون می کرد و اون نوچشو هی می فرستاد طرفمون . آقا مشکلی پیش اومده ؟ من هم تو دلم بهش گفتم آره بچم ریده بیا کونشو بشور . خدائیش آدمو کفری می کنن . بچه هم اندازه کلش ریده بود تو پوشکش . ( بنا به دلایل اخلاقی بنده از نام بردن مارک تجاری پوشک خود داری می کنم!!) . نمی دونم کارکرد این سیستم دستگاه هاضمه اش مث این که تو سفر بیشتر شده بود . دم به دقیقه دستم زیر کونش بود . این سطل کنار صندلی به جای پوس تخمه پر شده بود از دستمال کیلینیکس گوئی و پوشک . حتی به سطل صندلی کناری هم تجاوز کرده بودیم !! زنمم مث این که اومده بود سیزده به در علف گره بزنه ! . می گفت زن تو سفر نباید دست به سیا و سفید بزنه . منم از سر ناچاری مث این گداها تو اتوبوس راه می افتادم از سر تا تهش ، یا دنبال آب جوش بودم یا پلاستیک فریزر که کهنه های بچه رو توش بریزم . اوضاعی داشتیم . این شاگرده هم تو این وضعیت فیلم ترسناک " شب بیست و نهم "  گذاشته بود ، همین طوری هم ملت بیماری های اعصاب و روان دارن حالا بیشینن از ترس انگشت بِجَوَن . مرتیکه عقب تخمه می خورد پف می کرد رو سر من . مث این که اومده بود جشنواره فیلم فجر . تا می رفتی بلند شی دنبال تجهیزات رفاهی بچه  باشی ، هر کودومشون یه حرفی می زدن . یکی می گف سرتو بدزد . یکی از گند پوشک دماغشو می گرفت . موقع ور ور بچه هم یکی شده بود دکتر اطفال هی کاسنی می ریخ تو حلق بچه . یکی هم که مدام نق می زدو می گفت بابا بچه رو ساکتش کن می خوام بخوابم . تو اون گیر و ویر خندم گرفته بود تا کهنه بچه رو زنم باز می کرد دستا به طور خودکار می رفت طرف دماغ . گرمای 60 درجه اوتوبوس یه طرف و گند بقایای هضم شده بچه هم یه طرف و اون فیلم دهه شصت ، باعث شده بود که اوتوبوس بشه اوتوبوس وحشت !! آخ که اولین تجربه من تو مسافرت بود که اینقدر اعصابم می ریخ به هم . دفعه دیگه اگه خواستیم حتما با طیاره می ریم لااقل اونجا از ماسک اکسیژن می شه استفاده کرد . صندلی هام پهن تره . نه اینجا تا می ری بچرخی کونت می خوره تو دهن بغلی . خدائیش آدم ژیان داشته باشه لِک لِک کنه بهتره تا این که این طوری اوسکول ملت شه . موقع رسیدن وقتی که از اوتوبوس می خواستیم پیاده شیم همه به همدیگه تبریک می گفتن و نقل و نبات پخش می کردنو با خوش حالی و شعف نگاهمون می کردن گویی دارن جگر گوششونو بدرقه می کنن . کم مونده بود آقای راننده بیاد پائین پش سرمون آب بریزه !