X
تبلیغات
رایتل
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم :: شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
سه‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1387
ثواب یا کباب ؟

رفته بودم بیمارستان .... که جواب آزمایش امیدو بگیرم رفتم تو سالن طبقه هم کف که دیدم یه پیرزنه نزدیک پله ها رو زیمین نشسته ....

-          مادر جون اینجا واس چی نشسی کمک نمی خوای ؟  

-          چی ؟!!

-          می گم کمکی چیزی نمی خوای ؟  

-     چرا ننه خدا عمرت بده عزتتو زیاد کنه بیا بی زحمت کمکم کن منو برسون طبقه چارم برم پیش این دکتره استخون ( منظورش ارتوپدی بود )  

-          ننه جون مگه کسی باهات نیس ؟؟؟

-          چِش که داری می بینی کسی دنبالم نیس .

-          خب حالا چرا می زنی سوال کردم ( البته تو دلم گفتم ) خب ننه بده من دستتو .

-     چی ؟؟!! دستمو . بچه جون اگه می خواستم دستمو بدم به تو که این نرده ها رو واسه چی گذاشتن ؟ !! هان ؟ خودم می تونستم دستمو می گرفتم به این نرده ها  

-          ( ای خدا عجب گاگولیه این ) خب حالا می گی چیکار کنم ؟؟!

-          دولا شو ...............

-          چی ؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

-          دولا شو بجم رو کولت  

-          یعنی می فرمائید بنده کولتون کنم ؟؟؟؟

-          نه پس می خوای من کولت کنم ؟؟!! چه جوونائی پیدا می شن تو این زمونه . برو قربونت سربه سر من نذار . برو  

-          خب باشه جوش نیار . بیا بالا  

همچین پرید بالا که انگار اسب زین کرده داره می ره گردش . مادر گفتی کودوم طبقه ؟ ششم ننه . تو گفتی چارم . گفتم چارم ! مطمئنی مادر ؟ آره بابا گفتی چارم . باشه خب برو همون چارم . حالا من انداختمش پشتمو دارم دونه دونه پله ها رو می رم بالا . خدا لعنت کنه رئیس این بیمارستون خراب شده رو . نمی کنن این آسانسوراشو لااقل درس کنن . خاک بر سرا فقط بلدن مردمو سر کیسه کنن . شیطونه می گه اسم این بیمارستونه رو بنویسم اینجا . ( این وزیر بهداشته که می یاد وب لاگمو بخونه اسمرو ببینه حالشونو اساسی بگیره جون عمش!! ) حالا من این پیرزنه رو انداختم بالا ، تو حین بالا رفتن احمد آقا از راه رسیده ، نمی دونم بهروز منو دیده ، کم مونده بود جدمم از تو گور پاشه بیاد باهام چاق سلامتی کنه . تو تموم عمرم تو یه روز نشده کل فامیلو آشنا رو یه جا ببینم ، اونم اینجا ! حالا کم مونده کل فامیل آمار منو داشته باشن . می گن آره فلانی رو دیدیم یه زنه رو داش رو کولش می برد حالا نمی گه که بابا طرف 150 سالش بوده ها . حالا این وسط این پیرزنه هی با این سلام تارف می کنه . پر رو می گه مادر تو کیفم ببین این موبایل منه که زنگ می زنه . گفتم بهش نه ننه جون . نیس . می گه حالا ببین شاید دخترم برام اس ام اس داده . گفتم بله ؟؟؟؟ ..... خدائیش انگار سوار فیل شده و داره تو جنگلای بمبئی قدم می زنه . همچین موز پوس می کند کم مونده بود که همون بالا سیگارشم بکشه . بیسکوئیت کوف می کرد تموم خورده هاشو می ریخ پشت گردنم . خدائیش از اون پیرزنای قالتاق بود . البته خب منم برا رضای خدا این کارو کردم . بعد از کلی هن هن و پله نوردی تازه رسیده بودم طبقه دوم . اصلن بهش نمی اومد اینقد سنگین باشه . فکر کنم یه 80 تائی وزنش بود . بهش گفتم . مادر جون تو بچه ای عروسی کسی نداری که بیاد دنبالت این طور اینجا ویلوون نمونی . گفت اوا ننه مگه بیکارن بیان خودشونو معطل کنن !!؟؟ ( قابل توجه بنده ) اون دخترم که بهم اسم ام اس داد رفته کلاس گیتار البته 40 سالشه ولی شوور نکرده ، هی بهش گفتم مادر اینقد سخت گیر نباش . هر کی میاد که می بینی دستش به دهنش می رسه بله رو بگو و برو سر خونه زندگیت . گوش نکرد که نکرد حالا هی چپ و راست یا می ره کلاس موسیقی یا می ره آره بریک ( منظورش آیروبیک بود ) . یه عروسم دارم که الای جز جیگر بگیره ، پا از رو مار ور نمی داره . بیچاره پسرم . پیر زندگی شد . ( حالا داره همچین با یه حالتی باهام حرف می زنه که فک کرده اومدیم درکه . همچین آب دهنشو قورت می داد که انگار منو با زن همسایه شون اشتباه گرفته ) پس با این حال کسیو نداشتی بیاد . آره مادر . همه کسم خداس . بله !!! این که درسته . خب اینم طبقه چارم . بیا ...بیا اینجا بیشین ببینم نوبتت رسیده . دفترچتو بده ببینم .

اونو به آرومی گذاشتمش رو یکی از نیمکتای سالن . پرسون پرسون دکترشو پیدا کردم . یه طبقه اشتباهی اومده بودیم بالا . باید یه طیقه می رفتیم پائین . حالا بهش می گم که مادر جون بپر بالا . دکتره طبقه پائینه . بهم می گه ببینم پسر جون . تو عزبی . گفتم چی ؟؟؟!!! می گم تو ازدواج کردی ؟؟؟ بهش می گم بله یه پسر یک ساله هم دارم .. با حالت شیطنت آمیزی می گه یه وخ به زنت نگی یه خانومو بلند کردما . این زنا ذاتا حسودن . یه خنده ای بهش کردمو گفتم بچه ای مگه ؟؟؟!!! یه چی می گیا !! عمرا بهش بگم !! ( خرس گنده فک می کنه دختر چارده سالس  ) سر پائینیه خیلی مشکل تر بود . مث این که وزنش دو برابر شده بود . یکی از کیفاشو انداخته بود رو دوش من . ناخودآگاه یاد خر کرایه ای های امام زاده داوود افتادم !! . من که پاک آبروم رف . نه این که اونو سوار کرده بودما . نه . واسه این که همون بالا یا غر غر می کرد از بخت بد زمونه یا با زنای همسایه شون که آشنا در می اومدن احوال سراغ می کرد . تا یکیو می دید با پاهاش می زد به پهلوم می گفت ننه صب کن این آشناس . حالا منم اون پائین هی عرق بریز و اونم هی حال عروس همسایه شونو بپرسه . ( آخه به تو چه تو این گیری ویری ) انگار نه انگار که بابا یکی هم این پائینه . با هزار دعا و ثنا رسیدیم اتاق دکتر و به قول این پیر زنه دکتر استخون . نشوندمش کناریو رفتم سراغ خانوم منشیه بهش گفتم : ببخشید خانوم این مادرمه . کی نوبتش می شه ؟؟؟ یه نیگا به لیستش کرد و گفت فامیلیش ؟؟؟ منم با یه مکث طولانی گفتم .... اجازه بدید . رفتم پیشش و فامیلیشو ازش پرسیدم و جَلد برگشتم . خوب که تو اون لیسته رو نیگا کرد بهم گفت که ایشون برا فردا عصر نوبت دارن . شما باید فردا بیاین . ساعت 7 . نیم ساعت زودتر اینجا باشین . منو می گی ، مث اینکه یه پارچ آب یخ ریختن سرم . اصلا شوکه شدم . همچین از زور خستگی خودمو چسبونده بودم به میز منشیه . باورم نمی شد . سلانه سلانه رفتم پیش پیرزنه . بهش گفتم : مادر جون حواست کجاس ؟؟!! باید فردا بیای . نه امروز . گفت ای بابا این دختره ( دختر چهل سالشو می گف ) مث این که مسته . هوش و حواس نداره . خب بریم . ( همچین گفت خب بریم مث این که اومده بود اینجا سوک سوک کنه و بر گرده ) گفتم مادر ببخشید من یه استراحتی بکنم بعد ، پرید تو حرفمو  گفت : نه مادر . این اوتوبوسای شرکت واحد تا نیم ساعت دیگه بیشتر نیستن . دیر می رسم خونه ، آخه برا ناهار خواهرمو بچه هاشو و عروسمو دعوت کردم دخترمم تشنه و گشنه از کلاس می یاد کسی نیس یه لیوان آب بده دستش خلاصه دل واپسم می شن . ( الای بمیرن اون بچه هات . خبر مرگشون یه کودومشون نیومدن دنبالت . منم اگه یه هم چی کلفتی داشتم هیچ وقت شوور نمی کردم ) . نه بایس زود برگردم . یه کم نیگا نیگاش کردم . آخه چی بگم بهش . گور پدر کمر . باشه مادر . بپر بالا ....