X
تبلیغات
رایتل
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم :: شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
چهارشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1386
کبابای هیئت ابوالفضلی !!!

تو اینجائی ؟؟!! خبر نداری مگه ؟؟! نشستی واسه چلو قیمه . خاک تو سرت . بیا بریم یه هیات پولدار نشونت بدم که امشب کباب می دن . هیئت ابوالفضلیای ... رو می گم . تازه حاجی ... رو هم دعوت کردن . نمی دونی چه خبر شده . من تازه از اونجا می یام اومدم چند تایی از بچه ها رو با خودم ببرم .  پا شو دیگه ، پهن کردی خودتو . ( بعد یه عمری اومدیم ببینیم تو این هیئتا واسه چی دارن داد و بی داد می کننو کلی مردمو با چرت و پرتاشون گریه می ندازن حالا به پست این گاگول خوردیم ) بابا بی خیال ما شو . ما همین خورشه برامون بسه . یه پوس شیکم که بیشتر نَرْریم . حالا مگه این بشر ول کن بود . نمی دونم قبلا گفتم یا نه . این بهروزه . کس خل ترین فرد در محله ماست . البته الان ما تو محله آقام اینائیم . یه چند روزی اومدیم این وری . به هر حال . با لگن کولتی بهروز رفتیم طرفای دو راه مهندس . همین که برج و باروهای هیات ابوالفضلیا رو دیدیم فهمیدیم که به به معلومه این بانیاش عمدتا حاجی بازاری های میدون شوشی و مولوی هستن . ( البته از این که دارم اسم می برم کسی دل خور مل خوری به دلش راه نده ما دلمون از آینه سر دسشوئیمونم صافتره ، خلاصه به کسی بر نخوره ) البته خدائیش ما زیاد بند شیکم میکم نیستیم ولی خب یه جورایی اومدیم ببینیم این بهروزه که تا حدی هم خالی بندی تو ذاتش ریزیدنت شده تا چه اندازه دور از جون شوما رو خریت ما حساب کرده . ولی دیدیم نه مث این که یه خبرایی هس . عمده اراذل اوباش و جواتی های محترم جمیعا اونجا تشریف داشتن . بهروز همچین منو هول می داد و زود باش زود باش می کرد که من بهش گفتم نترس کسی نمیره سر جات بیشینه . زنبیل می ذاشتی کسی جاتو نگیره . رفتیم تو حسینیه مستقیم چشامون رفت طرف خواهرا ( گفتیم شاید آشنائی چیزی کسی ندائی ..... مرجانی ) دیدیم نه مث این که خبری نیس . پُشْ سر بهروز یه چند تایی کمر کوبیدیمو و پا له کردیم و آخرش چپوندیم خودمونو تنگ یه حاجی مشتی خپل که این کفلاش 2 متر قطرش بود . همچین جا خوش کرده بود که انگار فرش اون تیکه رو شیش دنگ به اسمش کردن . یه پیرمرده هم داشت کس و شعر تحویل ملت می داد ، همه چیز کربلا رو ول کرده بود داشت از اسب حَضْرِتَبّاسْ  صحبت می کرد . ما هم که همچین خوره این کلمات قصاریم واسش دس گرفیمو با بهروز و چند تا از دوستاش کر کره خنده راه انداختیم . این حاجی بغلی هم هی گوشه چشمی به ما می رَفْ ولی ما پوس کلفتر از این حرفا بودیم . یه چای مشتی زدیم تو رگ که خیلی تو سرما چِسبید . به بهروز گفتم حالا کی این شامه رو می دن گف چیه هول کردی بزار حاجی ... بیاد . حول و حوش ساعت 1 فک کنم البته اگه زود تموم کنن . حالا خوبه خدا رو شکر ما تو خونه یه ته بندی هایی کرده بودیم ، خیالی نبود . بعد از عرعر کردن اون یارو پشت تریبون که فک کنم اشک خیلی ها رو همین طور کشکی گرفت نوبت به یه پا منبری دیگه رسید . منم که حسابی کلافه شده بودم -  کلافگی من تو این دست مجالس واسه اینه که هیچکی از اینا حقیقت واقعی قیام کربلا رو نمی گن و به هر دستاویزی خودشونو متوسل می کنن که مردمو به گریه بندازن تنها به خاطر این که گریه برا حسین ثواب داره -  به بهروز گفتم جامو نیگر دار می رم یه نفسی تازه کنم و بر گردم چون از بس بوی گند پا داشت دماغمو می سوزو ند . بابا صد رحمت به سرکه سیب . عقبو که دید زدم ، دیدیم من اگه بخوام برم بیرون چاره ای ندارم که مث بند بازای تو سیرک خودمو از طناف بالا بکشمو برسونم دم در . واسه همین بی خیال شدم . این یارو آبدارچیه هم چون با این رفیق ما رو هم ریخته بود هی چای به شیکم ما می بَس . رفتم تو نخ این پا منبریه . دیوس همچین خودشو به گریه می زد که هر کی ندونه فک می کرد که الانه که از بالا غش کنه بیفته ولی دیدم نخیر ، نکبت فیلمشه که مردمو خر کنه . ( البته بلا نسبت بعضیا ) . اونم دست کمی از نفر قبلیش نداش با این تفاوت که این یارو بند کرده بود به عروسی قاسم و هجله و عروس خانمو و این حرفا ( این یکی از خرافه هاییست که به کربلا بستن اونم این که قاسم تو اون شرایط تو فکر عروسیش باشه ، آخه از او انسان های ایمانی و جان بر کف واقعا انتظار میره که یه همیچن فکر  دنیوی داشته باشن اصلا از ادب به دوره ولی خب دیگه بالاخره یه جورایی باید مردومو گریوند دیگه !!! ) آخه من تو روضه ها تنها به معنی حرفا توجه می کنم نه نوع خوندن و ناله کردن سخنران . وقتی که خوب تحلیل می کنی متوجه می شی که اصلا این حرفا ارزش گریه یا حتی توجه نداره . بگذریم . وقتی که کار یارو پا منبریه تموم شد ساعت حدود 11 شب بود . ای خدا حالا ما سیریم این حاجیه چی ؟ . معلوم بود که بیچاره 24 ساعت تمام هیچی از گلوش پائین نرفته تنها به خاطر شام امشب چند باری هم از گشنگی ریسه رف ولی این یارو چای ریزه با اومدنو و رفتنش یه چند تا از استکانای چایو رو سرش خالی کرد بیچاره رو از این حال بیرون آورد . خلاصه بعد از کلی انتظار چشممون به جمال حاجی .... منور شد . البته ایشون با نوچه هاشون و چند تایی مجلس گرم کن تشریف آوردن . که ملت به احترام اونا از جا بلند شدن و یه خورده جا برا ما واز تر شد . خدا پدرشو بیامرزه وگرنه هر دو تا پام چوب شده بود . چون ماشالله قد و هیکل ما ورزشکاریه و یه 2 متری قد و اندازمون هست واسه همین هر جا می ریم مشکل ارتفاع و سقف و جا رو به هر حال داریم . بگذریم . حاجی ... با صدای طرب انگیزش شروع به خوندن کرد ماشالله معلوم بود شبکه ایران موزیک زیاد نیگا می کنه چون همه تم نوحه هاش یا بنیامین بود یا عسکری و آخر روضشم یه تیکه کریستی برگ اومد . خلاصه مث خر کیف کردیم البته نه از صدای نکره حاجی ... بلکه از آدمایی که به هر طریقی می شه اشکشونو در آورد . ما به ریش همه شون می خندیدیم . خدائیش بهروز دیگه از من سیریش تره . موضوعو بهش بدی تا تهش برات می ره . دلم داشت می ترکید از بس خندیدم . این نوچه های طرف هم این پیاز داغه رو هی زیاد می کردنو و با نعره هاشون بیشتر مارو می خندوندند . خلاصه بساط شام پهن شد و نزدیک به 600 تائی تو حسینیه بودن شایدم بیشتر . اینائی که مسئول پخش غذا بودن با این جورابای عرق خشکیدشون رو این سفره ها رژه می رفتن . اون یارو از اون ته فریاد می زد  سینی رو بده اون یکی شیون می زد بده بالا پاتو  یکی نعره می کشید نریزه نریزه . خلاصه فک کنم تموم شهر فهمیدن که 20 تا آدم دارن اینجا غذا پخش می کنن . مردم هم که انگار از قحطی جَستن . هر کی تا می تونس یا می خورد یا زیر پیرهنشو کاپشنش قایم می کرد و می بُرد . ای حسین قربونت برم که تو این ماه خیلی ها رو به نون و نواهایی رسوندی . جاتون خالی کبابه رو زدیم و بچه ها هم بساط پیازو ریحونو پهن کردن . ملتی که دور ما بودن فقط کارای مارو می دیدنو به همدیگه نشون می دادن . به این حاجیه هم کلی حال دادیم خودم براش یه بشقاب پر گرفتمو بهش دادم . آخری باهم رفیق شدیم . ولی بیچاره زنش دلم واسش می سوزه که اگه یه وخ از قضای روزگار این حاجیه بیفته روش سه سوته بهشت زهراس . نمی دونم شایدم افتاده . موقع برگشت کلی به روضه ها که مشتی دروغ و کنایه بود می خندیدیم . ساعت چنده الان فک کنم حدودای 2 باشه . گفتیم بریم طرفای تجریش من که تو اونا غاطی مرغا بودم گفتم نه بابا اگه دیر برم خونه فردا باید منو جلو دادگاه خونواده بعثت ببینید ! نماز صبح هم که قربونش برم فدای عزاداری امشب شد رفت پی کارش .