X
تبلیغات
رایتل
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم :: شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
سه‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1386
تولد

 

چند روزی می شه که بچه مون به دنیا اومده . یه پسر خوشکل . پدرسوخته بد جوری مهرش رفته تو دلم . انگار چند سالی می شه که تو دلمه . اسمشو گذاشتم امید . نمی دونی چقدر با اسمش حال می کنم . اخه این اسمیه که خودم انتخاب کردم زنم می گفت بزار آرتین ولی چون خرج سزارینشو من دادم ( بنده خدا مث چی از طبیعی زائیدن وحشت داشت ) و یه جورائی می خواست قدرشناسی کنه  گفت که با این اسم موافقه . خلاصه یه بامبولی داشتیم سر اسم گذاشتن روی این فسقلی . بابام که جفت پاشو کرده بود تو یه کفشو می گف بزارین عباس . منم می گفتم که بابا عباس کیلو چنده ول کن تو رو خدا . تو بازار که می ری تا یکی داد می زنه عباس ، می بینی 60 نفر برگشتن نگاش می کنن . ننه بزرگش هم که مامان بنده باشه این وسط بی کار نبود و از خودش اسم بیرون می داد که کلید کرده بود رو اسم محمد مهدی و جالب اینجا بود که هر کی با همون اسمی که دوس داشت بچه رو صدا می کرد . خلاصه انگار نه انگار که این توله سگ ننه بابائی هم داره . کسای دیگه توی این 9 ماه کونشون و شیکمشون پاره شده حالا عشقشو دیگرون ببرن . خوبه والا . خلاصه سرتونو درد نیارم . همه چی به خوبی و خوشی تموم شد رفت پی کارشو یه نون خور به جمع گشنه های این دنیای دون اضافه شد .